دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۳:۴۹ ۳ بازديد
تو دنبال یه چیزی رفتی و بهش رسیدی. منم دنبال یه چیزی رفتم و بهش رسیدم. ما دو تا آدمهای فعال و پرتلاشی هستیم. زیاد با اونایی که تو کنتیکت هستن قاطی نشدی؟» ویلفرد گفت: «هیچ طلسم نویس رفیقی نزدیک ما نبود. ما صد مایل از ناکجاآباد دور بودیم. فکر میکنم به همین دلیل است که من و خواهرم اینقدر دوستان خوبی هستیم.» تام گفت: «شما به اندازه کافی شبیه هم هستید. خب، حالا به جایی میروید که به اندازه کافی آدمهای جورواجور طلسم آنجا باشند، امیدوارم به شما بگویم.» ویلفرد دعانویس ارومیه گفت: «یک سال پیش میخواستم طلسم برای استعدادیابی بروم، اما هیچ استعدادیابی برای پیوستن وجود نداشت.
حالا احساس میکنم - یه جورایی - بهترین دعانویس شهر یه جورایی - خندهداره - انگار درست قبل از ارتقا یا یه همچین چیزی بوده.» تام نگاهی چپ چپ به شاگردش انداخت، مسحور حساسیت و صداقت بیریای پسر شده بود. ویلفرد طلسم اضافه کرد: «خوشحالم که مسیر طولانیای در پیش است.» تام خندید و گفت: «هر کسی فکر میکند که تو در مسیر طلسم نویس اعدام با صندلی الکتریکی هستی.» و ویلفرد هم خندید. پسرک که آشکارا از خجالت خودش خندهاش گرفته بود، پرسید: «همهشان دم در ورودی دعانویس کاشان خواهند بود؟» تام گفت: «نه، همهشان توی آلونک غذا هستند. آنجا جایی است که ول میگردند؛ حسابی گرسنهاند.» ویلفرد پرسید: «شاید دیگه زیاد نبینمت، هی؟» «اوه، من اینجا و آنجا و همه جا هستم - به عمو جب پیر کمک میکنم.
او مدیر است - قبلاً در غرب تلهگذار بود. تو باید طرف عمو جب را بگیری - برو و با او صحبت کن. او میتواند داستانهایی برایت تعریف کند که مو به تنت سیخ میشود؛ میگوید «حساب کن» و «موجود زنده» و از این جور چیزها. از رفتن و صحبت کردن با او غافل نشو.» ویلفرد بیریا پرسید: «من را به او معرفی میکنی؟» «میخوام؟ مطمئناً نمیخوام. فقط برو باهاش حرف بزن وقتی که روی پلههای کلبهی اداری نشسته و داره پیپ میکشه. بهش بگو که گفتم جادو و طلسمات اون داستان کشتن چهار تا خرس گریزلی دعانویس کهریزک رو برات تعریف کنه.» ویلفرد پرسید: «نام خانوادگیاش چیست؟» تام با کمی بیصبری گفت: «نام خانوادگیاش عمو جب است و اگر او را آقای راشمور صدا کنی، به تو شلیک میکند.» «میخوای منو تو کدوم
گشت بذاری؟» طلسم نویس تام گفت: «خب، این چیزیه که میخوام جادو و طلسمات در موردش باهات صحبت کنم. فکر کنم باید تو رو توی گروه ریون بذارم - البته همهشون پسرهای بریجبورو هستن. پانکین اودل توی اروپاست و وقتی پاییز برگرده، گروه قراره یه گشت جدید رو شروع کنه. ویگاندِ کلاهگیسپوش هم جزو اون دستهست...» «همون که میخواست بهترین دعانویس شهر با ما بیاد؟» «اه، و از همهشون خوشت میاد. اتفاقاً توی هر کدوم از سه جادو و طلسمات تا گشتی - کلاغها، روباههای نقرهای و گوزنهای شمالی دعانویس زاهدان - یه جای خالی هست. اما فکر کنم تو بیشتر با کلاغها جور درمیای. پی-وی هریس رو راحت میشه شناخت و وقتی بشناسیش، دیگه کارت تمومه، چون کارچاقکنه.
طلسم پس فکر کنم سرسری ببرمت پیش پی-وی و ویگ و اون جمع. حالا تا فرصت دارم میخوام اینو بهت بگم. دعا بهترین دعانویس شهر فکر نمیکنی بهتره به جمع بفهمونی که اون بالا یه جورایی با یه جور مانع روبرو هستی؟» ویلفرد با قاطعیت گفت: «نه، ندارم.» بهترین دعانویس شهر تام با عذرخواهی گفت: «خب، فقط دارم ازت میپرسم.» ویلفرد گفت: «اونجا که بیمارستان نیست. قرار نیست طلسم نویس همه اون یاروها بگن من بیماری قلبی دارم...» تام گفت: «نکردهای.» «خیلی خب، پس نمیذارم کسی فکر کنه دعانویس دامغان که من مریضم. من نه بیشتر از تو مریضم - یا هیچکدومشون. و نمیخوام دعا تو هم بهشون بگی.
فکر میکنی میخوام همه اون - اون دیدهبانهای فضای باز فکر کنن که من ضعیفم؟» دوباره در چشمان قهوهای ویلفرد همان نوری درخشید که لوری مدن را به فکر فرو برده بود؛ همان نوری که از غرور و روحیه والا حکایت میکرد، همان نوری که تام در چشمان آردن کاول، هنگامی که از برادر بیمارش حمایت میکرد، دیده بود. چیزی - اگر بخواهید، غرور - بود که از میان کمرویی پسرک میدرخشید، مانند خورشیدی که از میان ابری بهترین دعانویس شهر نازک میدرخشید. «اگر به آنها بگویی، آنجا نمیمانم.» سرش را تکان داد، طوری که طره موهای موجدارش روی پیشانیاش افتاد و دوباره با حالتی حاکی از بیاعتنایی، آنها را بالا داد.
حالا احساس میکنم - یه جورایی - بهترین دعانویس شهر یه جورایی - خندهداره - انگار درست قبل از ارتقا یا یه همچین چیزی بوده.» تام نگاهی چپ چپ به شاگردش انداخت، مسحور حساسیت و صداقت بیریای پسر شده بود. ویلفرد طلسم اضافه کرد: «خوشحالم که مسیر طولانیای در پیش است.» تام خندید و گفت: «هر کسی فکر میکند که تو در مسیر طلسم نویس اعدام با صندلی الکتریکی هستی.» و ویلفرد هم خندید. پسرک که آشکارا از خجالت خودش خندهاش گرفته بود، پرسید: «همهشان دم در ورودی دعانویس کاشان خواهند بود؟» تام گفت: «نه، همهشان توی آلونک غذا هستند. آنجا جایی است که ول میگردند؛ حسابی گرسنهاند.» ویلفرد پرسید: «شاید دیگه زیاد نبینمت، هی؟» «اوه، من اینجا و آنجا و همه جا هستم - به عمو جب پیر کمک میکنم.
او مدیر است - قبلاً در غرب تلهگذار بود. تو باید طرف عمو جب را بگیری - برو و با او صحبت کن. او میتواند داستانهایی برایت تعریف کند که مو به تنت سیخ میشود؛ میگوید «حساب کن» و «موجود زنده» و از این جور چیزها. از رفتن و صحبت کردن با او غافل نشو.» ویلفرد بیریا پرسید: «من را به او معرفی میکنی؟» «میخوام؟ مطمئناً نمیخوام. فقط برو باهاش حرف بزن وقتی که روی پلههای کلبهی اداری نشسته و داره پیپ میکشه. بهش بگو که گفتم جادو و طلسمات اون داستان کشتن چهار تا خرس گریزلی دعانویس کهریزک رو برات تعریف کنه.» ویلفرد پرسید: «نام خانوادگیاش چیست؟» تام با کمی بیصبری گفت: «نام خانوادگیاش عمو جب است و اگر او را آقای راشمور صدا کنی، به تو شلیک میکند.» «میخوای منو تو کدوم
گشت بذاری؟» طلسم نویس تام گفت: «خب، این چیزیه که میخوام جادو و طلسمات در موردش باهات صحبت کنم. فکر کنم باید تو رو توی گروه ریون بذارم - البته همهشون پسرهای بریجبورو هستن. پانکین اودل توی اروپاست و وقتی پاییز برگرده، گروه قراره یه گشت جدید رو شروع کنه. ویگاندِ کلاهگیسپوش هم جزو اون دستهست...» «همون که میخواست بهترین دعانویس شهر با ما بیاد؟» «اه، و از همهشون خوشت میاد. اتفاقاً توی هر کدوم از سه جادو و طلسمات تا گشتی - کلاغها، روباههای نقرهای و گوزنهای شمالی دعانویس زاهدان - یه جای خالی هست. اما فکر کنم تو بیشتر با کلاغها جور درمیای. پی-وی هریس رو راحت میشه شناخت و وقتی بشناسیش، دیگه کارت تمومه، چون کارچاقکنه.
طلسم پس فکر کنم سرسری ببرمت پیش پی-وی و ویگ و اون جمع. حالا تا فرصت دارم میخوام اینو بهت بگم. دعا بهترین دعانویس شهر فکر نمیکنی بهتره به جمع بفهمونی که اون بالا یه جورایی با یه جور مانع روبرو هستی؟» ویلفرد با قاطعیت گفت: «نه، ندارم.» بهترین دعانویس شهر تام با عذرخواهی گفت: «خب، فقط دارم ازت میپرسم.» ویلفرد گفت: «اونجا که بیمارستان نیست. قرار نیست طلسم نویس همه اون یاروها بگن من بیماری قلبی دارم...» تام گفت: «نکردهای.» «خیلی خب، پس نمیذارم کسی فکر کنه دعانویس دامغان که من مریضم. من نه بیشتر از تو مریضم - یا هیچکدومشون. و نمیخوام دعا تو هم بهشون بگی.
فکر میکنی میخوام همه اون - اون دیدهبانهای فضای باز فکر کنن که من ضعیفم؟» دوباره در چشمان قهوهای ویلفرد همان نوری درخشید که لوری مدن را به فکر فرو برده بود؛ همان نوری که از غرور و روحیه والا حکایت میکرد، همان نوری که تام در چشمان آردن کاول، هنگامی که از برادر بیمارش حمایت میکرد، دیده بود. چیزی - اگر بخواهید، غرور - بود که از میان کمرویی پسرک میدرخشید، مانند خورشیدی که از میان ابری بهترین دعانویس شهر نازک میدرخشید. «اگر به آنها بگویی، آنجا نمیمانم.» سرش را تکان داد، طوری که طره موهای موجدارش روی پیشانیاش افتاد و دوباره با حالتی حاکی از بیاعتنایی، آنها را بالا داد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دعانویس صدرا