دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۰:۴۷ ۵ بازديد
جلوی رویش بود که نمیتوانست کلمهای بگوید. معلم متوجه موقعیت شد و تقریباً در حین راه رفتن، قدمهایشان را شمرد. کمی بعد احساس کرد دست «داد» با حالتی عصبی در دست خودش میچرخد، انگار که میخواهد قفلشان را بشکند. دلش فرو ریخت، اما با الهام از همان نیرویی که اغلب در مواقع اضطراری به سراغش میآمد، گفت: «چی شده داد؟» پسرک دعانویس دماوند در جواب گفت: «نمیتوانم عذرخواهی کنم؛ نمیدانم چه بگویم.» و لبهایش هنگام صحبت میلرزید، در حالی که اشک از چشمانش جادو و طلسمات جاری بود. چه بسیار چیزهایی که بین ما و وظیفهمان حائل میشوند! تو هم به تجربهی خودت چنین یافتهای، مگر نه دوست من؟ آقای برایت گفت: «بگو که امروز صبح کار اشتباهی کردی؛ که از کاری که کردی جادو و طلسمات پشیمانی؛ که از کار خود عذرخواهی میکنی، و اینکه
به همکلاسیهایت قول شرافت میدهی که در آینده در مدرسه یک جنتلمن خواهی شد.» دیگر آن اضطراب و نگرانی دست از سرشان برنمی داشت، طلسم و هم «داد» و هم آقای برایت احساس می کردند که در دعا این کشمکش به زودی پیروز خواهند شد. قدم هایشان طلسم نویس را تندتر کردند و کمی بعد در کلاس درس بودند. اما هنوز آزمایشی در پیش بود، آزمایشی دعانویس نسیم شهر که میترسم برای بسیاری از ما، هرچند که فکر میکنیم شجاع هستیم، غیرقابل عبور میبود. همین که معلم و دانشآموز وارد کلاس شدند، سه جادو و طلسمات عضو هیئت آموزش و پرورش را دیدند که طلسم نویس طلسم روی سکو نشسته بودند.
یکی از طلسم نویس آنها داستان دعا پسرک را در اداره پست شنیده بود و با عجله تصمیم گرفته بود که «داد» جادو و طلسمات را از مدرسه اخراج کند. او با عجله به دیدن سایر اعضا رفت دعا و برای اولین بار از زمانی که آقای برایت مسئول مدرسه امبورگ بود، این سه نفر آموزشی، در یک گروه، در کلاس درس بهترین دعانویس شهر او ظاهر شدند. حضور آنها، درست در این دعانویس ری لحظه - درست زمانی که باید دست از کار میکشیدند - بسیار آزاردهنده بود. اما این روال معمول هیئتهای آموزش و پرورش در شهرهای هممرز با امبورگ است. باید همین جا بگویم که رئیس هیئت مدیره واقعاً خوشحال بود که مسئلهای پیش آمده و حالا میتوانند مدرسه را از شر پسر کشیش ویور خلاص کنند.
واقعیت این است که این مرد در کلیسایی با فرقهای غیر از فرقه کشیش ویور، شماس بود و رقابت بین دو فرقه مدتها شدید، اگر نگوییم کاملاً تلخ و تقریباً بیرحمانه، بود. دعا هر چیزی که خانواده کشیش کلیسای مقابل دعانویس ورامین را بیآبرو کند، نفوذ خود کلیسا را تضعیف میکند و طلسم همین امر به شکوه کلیسایی که شماس در آن مراسم مذهبی را انجام جادو و طلسمات میدهد، میافزاید. قبول دارم که این یک مسئله فرعی است، اما مسائل فرعی اغلب در مواردی مانند این، از مسائل اصلی اهمیت بیشتری دارند. همین که «داد» و آقای برایت وارد شدند، خادم مدرسه برای استقبال از آنها برخاست.
مدرسه از قبل مرتب شده بود و «داد» به سمت صندلیاش رفت. آقای برایت به سمت میز خودش برگشت تا رئیس هیئت مدیره را که جلوتر میآمد، ملاقات کند. خادم کلیسا در حالی که گوشههای لبش را پایین میانداخت و با خود فکر میکرد که به طرز خاصی پرهیزگار و بسیار پرهیزگار به نظر میرسد، گفت: «میتوانیم قبل از شروع مدرسه با شما صحبت کنیم؟» آقای برایت دعانویس قرچک در حالی که از کنار مرد رد میشد تا به میزش برسد، پاسخ داد: «چند دقیقه طلسم نویس صبر کن.» رئیس جمهور اصرار کرد: «اما ما ترجیح بهترین دعانویس شهر میدهیم الان با شما صحبت کنیم.
موضوع بسیار فوری است.» آقای برایت پاسخ داد: «الان به آن رسیدگی میکنم.» و سپس، بیتوجه به مقام محترمی که او را مخاطب قرار داده بود، رو به مدرسه کرد و گفت: «قبل از اینکه کار همیشگی بعدازظهر را شروع کنیم، «داد» طلسم ویور حرفی برای گفتن دارد.» با شنیدن این حرف، سکوت سنگینی بر مدرسه حاکم شد. به نظر میرسید که همه دانشآموزان احساس میکنند در مقابل یک نزاع بزرگ ایستادهاند. طبیعتاً در چنین شرایطی نفس در سینه حبس میشود. سپس «داد» در جای خود ایستاد و مردانگی نهفتهای که مدتها در درونش خفته بود، خود را نشان داد.
با صدایی واضح اما تا حدودی آرام گفت: «میخواهم بابت کاری که امروز صبح انجام دادم عذرخواهی کنم، و به شما قول شرف میدهم که از این پس، تا زمانی که عضوی از این مدرسه هستم، درست رفتار کنم.» طلسم صدایش کمی نزدیک به پایان میلرزید، اما شجاعانه تا آخر پیش رفت و سپس نشست.
به همکلاسیهایت قول شرافت میدهی که در آینده در مدرسه یک جنتلمن خواهی شد.» دیگر آن اضطراب و نگرانی دست از سرشان برنمی داشت، طلسم و هم «داد» و هم آقای برایت احساس می کردند که در دعا این کشمکش به زودی پیروز خواهند شد. قدم هایشان طلسم نویس را تندتر کردند و کمی بعد در کلاس درس بودند. اما هنوز آزمایشی در پیش بود، آزمایشی دعانویس نسیم شهر که میترسم برای بسیاری از ما، هرچند که فکر میکنیم شجاع هستیم، غیرقابل عبور میبود. همین که معلم و دانشآموز وارد کلاس شدند، سه جادو و طلسمات عضو هیئت آموزش و پرورش را دیدند که طلسم نویس طلسم روی سکو نشسته بودند.
یکی از طلسم نویس آنها داستان دعا پسرک را در اداره پست شنیده بود و با عجله تصمیم گرفته بود که «داد» جادو و طلسمات را از مدرسه اخراج کند. او با عجله به دیدن سایر اعضا رفت دعا و برای اولین بار از زمانی که آقای برایت مسئول مدرسه امبورگ بود، این سه نفر آموزشی، در یک گروه، در کلاس درس بهترین دعانویس شهر او ظاهر شدند. حضور آنها، درست در این دعانویس ری لحظه - درست زمانی که باید دست از کار میکشیدند - بسیار آزاردهنده بود. اما این روال معمول هیئتهای آموزش و پرورش در شهرهای هممرز با امبورگ است. باید همین جا بگویم که رئیس هیئت مدیره واقعاً خوشحال بود که مسئلهای پیش آمده و حالا میتوانند مدرسه را از شر پسر کشیش ویور خلاص کنند.
واقعیت این است که این مرد در کلیسایی با فرقهای غیر از فرقه کشیش ویور، شماس بود و رقابت بین دو فرقه مدتها شدید، اگر نگوییم کاملاً تلخ و تقریباً بیرحمانه، بود. دعا هر چیزی که خانواده کشیش کلیسای مقابل دعانویس ورامین را بیآبرو کند، نفوذ خود کلیسا را تضعیف میکند و طلسم همین امر به شکوه کلیسایی که شماس در آن مراسم مذهبی را انجام جادو و طلسمات میدهد، میافزاید. قبول دارم که این یک مسئله فرعی است، اما مسائل فرعی اغلب در مواردی مانند این، از مسائل اصلی اهمیت بیشتری دارند. همین که «داد» و آقای برایت وارد شدند، خادم مدرسه برای استقبال از آنها برخاست.
مدرسه از قبل مرتب شده بود و «داد» به سمت صندلیاش رفت. آقای برایت به سمت میز خودش برگشت تا رئیس هیئت مدیره را که جلوتر میآمد، ملاقات کند. خادم کلیسا در حالی که گوشههای لبش را پایین میانداخت و با خود فکر میکرد که به طرز خاصی پرهیزگار و بسیار پرهیزگار به نظر میرسد، گفت: «میتوانیم قبل از شروع مدرسه با شما صحبت کنیم؟» آقای برایت دعانویس قرچک در حالی که از کنار مرد رد میشد تا به میزش برسد، پاسخ داد: «چند دقیقه طلسم نویس صبر کن.» رئیس جمهور اصرار کرد: «اما ما ترجیح بهترین دعانویس شهر میدهیم الان با شما صحبت کنیم.
موضوع بسیار فوری است.» آقای برایت پاسخ داد: «الان به آن رسیدگی میکنم.» و سپس، بیتوجه به مقام محترمی که او را مخاطب قرار داده بود، رو به مدرسه کرد و گفت: «قبل از اینکه کار همیشگی بعدازظهر را شروع کنیم، «داد» طلسم ویور حرفی برای گفتن دارد.» با شنیدن این حرف، سکوت سنگینی بر مدرسه حاکم شد. به نظر میرسید که همه دانشآموزان احساس میکنند در مقابل یک نزاع بزرگ ایستادهاند. طبیعتاً در چنین شرایطی نفس در سینه حبس میشود. سپس «داد» در جای خود ایستاد و مردانگی نهفتهای که مدتها در درونش خفته بود، خود را نشان داد.
با صدایی واضح اما تا حدودی آرام گفت: «میخواهم بابت کاری که امروز صبح انجام دادم عذرخواهی کنم، و به شما قول شرف میدهم که از این پس، تا زمانی که عضوی از این مدرسه هستم، درست رفتار کنم.» طلسم صدایش کمی نزدیک به پایان میلرزید، اما شجاعانه تا آخر پیش رفت و سپس نشست.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دعانویس صدرا