دعانویس بندرعباس

۴ بازديد
لهستانی را به او توصیه کرد که می‌توانست با ده سنت در شب روی زمین بخوابد. او غذایش را در میخانه‌ها می‌خورد، یعنی یک نوشیدنی می‌خرید و یک میان وعده رایگان با آن می‌گرفت، و هر شنبه شب به خانه می‌آمد - رختخواب و همه چیز - و بیشتر پولش را برای خانواده‌اش می‌گذاشت. الزبیتا نگران این شیوه زندگی بود، زیرا می‌ترسید که یورگیس به زندگی جدا از آنها عادت کند، و هفته‌ای یک بار واقعاً برای یورگیس خیلی کم بود که فرزندش را ببیند؛ اما راه دیگری برای ترتیب دادن این کار وجود نداشت. هیچ فرصتی برای کار زنان در کارخانه‌های فولاد وجود نداشت، و وقتی ماریا بالاخره سالم و آماده بازگشت به کار شد، روز به روز به امید امرار معاش در کشتارگاه‌ها زندگی دعانویس بندرعباس می‌کرد.

بعد از یک هفته، یورگیس بر احساس درماندگی و وحشت خود در کارخانه فولاد غلبه کرد. اما یک روز صبح، در حالی که در همان نزدیکی بود، یکی از دیگ‌های بزرگ منفجر شد و دو کارگر را با شعله‌ای از آتش به شدت سوزاند. یورگیس به کمک آن دو بیچاره شتافت، در حالی که آنها با درد وحشتناکی روی زمین دراز کشیده و غلت می‌زدند بهترین دعانویس شهر و از درد و وحشت زوزه می‌کشیدند. در این عمل ترحم‌آمیز، یکی از کف دستانش سوخت؛ پزشک شرکت دستش طلسم را پانسمان کرد، اما او هیچ پاداشی دعانویس قشم جز این دریافت نکرد که مجبور شد به مدت یک هفته بدون هیچ حقوقی از کار جادو و طلسمات مرخصی بگیرد.

نکته‌ی خوشحال‌کننده در مورد این مخمصه این بود که الزبیتا بالاخره شغلی را که مدت‌ها بهترین دعانویس شهر آرزویش را داشت، به دست آورد. هر روز صبح ساعت پنج او باید در کشتارگاه‌ها می‌بود تا در شستن و جارو کردن کف زمین کمک کند. وقتی یورگیس به خانه می‌آمد، خودش را با پتو می‌پوشاند تا گرم طلسم نویس بماند و وقتش را بین خوابیدن و بازی کردن با آنتاناهای کوچک تقسیم می‌کرد. یوزاپاس بیشتر وقتش را صرف کندن زمین برای یافتن گنج در برکه‌ی محلی می‌کرد و دعا الزبیتا و ماریا به دنبال کار بیشتری دعانویس هرمز بودند. آنتاناس حالا بیش از یک سال و نیم داشت و واقعاً یک ماشین سخنگو بود.

او کلمات و چیزهای جدید را با چنان سرعت شگفت‌انگیزی یاد می‌گرفت که وقتی یورگیس به خانه می‌آمد، هر بار احساس می‌کرد جادو و طلسمات پسر جدیدی است. او روی لبه تختش می‌نشست و گوش می‌داد و به فرزندش خیره بهترین دعانویس شهر می‌شد و هر از گاهی با هیجان فریاد می‌زد: « صبر کن، رعد من، مخروط قلب!» راسو کوچک حالا تنها شادی یورگیس در دنیا بود - تنها امید او، تنها جادو و طلسمات پیروزی او. خدا را شکر که آنتاناس پسر بهترین دعانویس شهر بود! و او به سلامت یک مخروط کاج بود و اشتهایی دعانویس خرم آباد مانند گرگ داشت. هیچ چیز نتوانسته بود بر او غلبه کند و هیچ چیز نمی‌توانست دوباره بر دعا او غلبه کند.

او تمام بیماری‌ها و تمام رنج‌ها را بدون هیچ آسیبی به سلامتی‌اش تحمل کرده بود. با این حال، کنار آمدن با او دشوار بود، زیرا بسیار لجباز و نافرمان بود، اما این موضوع پدرش را نگران نمی‌کرد - جادو و طلسمات او می‌توانست تمام هوس‌های او را تماشا کند و با رضایت لبخند بزند. هر چه پسر لجبازتر و سرسخت‌تر باشد، بهتر است - او باید در زندگی آینده‌اش مبارزه می‌کرد، و این دقیقاً همان چیزی بود که در آن زمان طلسم مورد نیاز بود. یورگیس عادت کرده بود که هر یکشنبه، اگر توانایی مالی‌اش را داشت، روزنامه بخرد. با پنج سنت، شگفت‌انگیزترین شماره روزنامه را تهیه می‌کرد، یک مشت کاغذ، طلسم نویس که آخرین اخبار از سراسر جهان روی آن چاپ شده بود، با تیترهای بزرگ، که یورگیس دعانویس آمل آنها را با صدای

بلند می‌خواند و از بچه‌ها طلسم نویس برای نوشتن کلمات طولانی کمک می‌گرفت. آنها از دعواها و قتل‌ها و مرگ‌های ناگهانی می‌گفتند - شگفت‌انگیز بود که جادو و طلسمات چگونه می‌توانستند اینقدر دقیق از قابل توجه‌ترین چیزها مطلع باشند! و داستان‌ها باید واقعی می‌بودند، وگرنه چگونه می‌توانستند روی کاغذ نوشته شوند؛ و علاوه بر این - تصاویری از افراد و رویدادها داشتند، به اندازه خود زندگی واقعی. علاوه بر همه اینها، صفحاتی پر از تصاویر خنده‌دار داشتند که آنتاناس کوچک خیلی به آنها علاقه داشت. او آنها را برش می‌داد و روی زمین می‌گذاشت و پدرش را مجبور می‌کرد درباره آنها برایش تعریف کند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.