دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ ۱۸:۴۷ ۱۳ بازديد
رفته است.» [صفحه ۲۵۶] گامپ به آرامی پاسخ داد: «بسیار خوب.» و بالهای بزرگش را مقدس گشود و در آسمان اوج گرفت. در حرز دوردستها، در دعانویس آن سوی چمنزارها، حالا میتوانستند دو نقطه کوچک را ببینند که با سرعت فرشتگان یکی پس از دیگری حرکت میکردند؛ و میدانستند که این نقطهها باید گریفین و اسب ارهای باشند. بنابراین تیپ توجه گامپ را به آنها ابطال کردن جادو جلب کرد و به آن موجود دستور داد که سعی کند از جادوگر و ساحره سبقت بگیرد. اما، با وجود سرعت فرار گامپ، تعقیبکننده و دنبالکنندهاش سریعتر حرکت کردند و در عرض چند لحظه
در افق تاریک محو شدند. مترسک گفت: «با این وجود، بیایید به دنبال آنها برویم؛ زیرا سرزمین اُز وسعت کمی دارد و دیر یا زود هر دوی آنها باید متوقف شوند.» مومبی پیر فکر میکرد که انتخاب شکل گریفین بسیار عاقلانه دعانویس بافت است، زیرا پاهایش بسیار چابک و قدرتش پایدارتر از سایر حیوانات بود. اما او انرژی خستگیناپذیر اسب ارهای را که اندامهای مذهب چوبیاش میتوانستند روزها بدون فرشتگان کاهش سرعتشان بدوند، در نظر نگرفته بود. بنابراین، پس از یک ساعت دویدن سخت، نفس گریفین بند آمد و نفس طلسم نفس زنان و دردناک، آرامتر از قبل حرکت کرد. سپس
به لبهی بیابان رسید و شروع طلسمات به دویدن در میان شنهای عمیق کرد. اما پاهای خستهاش در اعماق دریا فرو رفتند.[صفحه ۲۵۷] به درون شنها افتاد و چند دقیقه بعد، گریفین، کاملاً خسته، به جلو افتاد و بیحرکت روی بیابان پهناور افتاد. گلیندا لحظهای بعد، سوار بر اسب ارهای جادو سیاه روح که هنوز سرحال بود، از راه رسید؛ و جادوگر نخ طلایی باریکی را از کمربندش باز کرد و آن دعا را رمل دعانویس آق قلا طلسم روی سر گریفینِ نفسزنان و درمانده انداخت و به این ترتیب قدرت جادوییِ دگرگونیِ مومبی را از بین برد. زیرا حیوان با یک لرزش
دعانویس بیجار شدید از نظر ناپدید دین شد، در حالی که به جای آن، هیکل جادوگر پیر نمایان شد که وحشیانه به چهره آرام و زیبای جادوگر خیره ابجد شده بود. [صفحه ۲۵۹] پرنسس قدیس اوزما احضار از دعانویس دهگلان شهر اُز گلیندا با صدای نرم و شیرینش گفت: «تو رمال زندانی من هستی و دیگر تقلا کردن برایت کافر بیفایده است. لحظهای موکل جن دراز بکش و استراحت کن، بعد تو را به چادرم برمیگردانم.» مومبی کیمیاگری که هنوز به دلیل تنگی نفس نمیتوانست واضح صحبت کند، پرسید: «چرا دنبال من میگردید؟ من با ذکر تو چه کردهام که اینقدر مورد آزار
و اذیت قرار میگیرم؟» جادوگر مهربان پاسخ داد: «تو هیچ کاری با من نکردهای؛ اما گمان میکنم مرتکب چندین عمل شرورانه شدهای؛ و اگر بفهمم که از دانش جادوگری خود سوءاستفاده کردهای، قصد دارم تو را به شدت مجازات کنم.» عجوزه علوم غریبه پیر با صدای اعمال صالح خشدار گفت: «من با تو مخالفت میکنم! تو جرأت نداری جادو ارواح به من آسیبی برسانی!» درست همان موقع، کشتی گامپ به سمت آنها پرواز کرد و روی شنهای صحرا، کنار گلیندا، فرود آمد. دوستان ما[صفحه ۲۶۰] از اینکه بالاخره مومبی دستگیر شده بود، خوشحال شدند و پس از مشورتی شتابزده تصمیم فرشته گرفته
شد که همه آنها به اردوگاه در شماره ملا گامپ برگردند. بنابراین اسب ارهای به عرشه پرتاب شد و سپس گلیندا، که هنوز انتهای دعا نخ طلایی دور گردن مومبی را در دست داشت، زندانی خود را مجبور کرد که به سمت مبلها برود. حالا بقیه هم دنبالش رفتند و تیپ به گامپ دستور داد که برگردد. سفر به سلامت انجام شد، مومبی با قیافهای عبوس شماره ملا و گرفته در جای خود نشسته بود؛ زیرا عجوزه پیر تا زمانی که آن نخ جادویی گلویش را حاجت گرفتن احاطه کرده بود، کاملاً درمانده بود. ارتش با تشویقهای بلند از بازگشت گلیندا استقبال کرد
و گروه دوستان به زودی دوباره در چادر سلطنتی که در طول غیبت آنها به طور مرتب تعمیر دعاگر شده بود، گرد هم آمدند. جادوگر به مومبی گفت: سید و حاجی «حالا میخواهم به ما بگویی که چرا جادوگر شگفتانگیز شهر اُز سه بار به توسل تو سر زد و چه بر سر آن کودک، اُزما، آمد که به طلسم نویس طرز عجیبی ناپدید شد؟» جادوگر اجنه غیر مسلمان با گستاخی به گلیندا نگاه کرد، اما کلمهای نگفت. جادوگر فریاد زد: «به من جواب بده!» شیاطین دعا اما مومبی همچنان ساکت ماند. جک اظهار داشت: «شاید او نداند.» تیپ گفت: «التماست میکنم ساکت بمانی. ممکن
است با حماقتت همه چیز را خراب طلسم کنی.» [صفحه ۲۶۱] کله کدو با فروتنی پاسخ داد: «بسیار خب، پدر عزیزم!» حشرهی بسیار بزرگنما به آرامی زمزمه کرد: «چقدر خوشحالم که یک حشرهی واگِل-باگ هستم! هیچکس نمیتواند انتظار داشته باشد که از یک کدو
در افق تاریک محو شدند. مترسک گفت: «با این وجود، بیایید به دنبال آنها برویم؛ زیرا سرزمین اُز وسعت کمی دارد و دیر یا زود هر دوی آنها باید متوقف شوند.» مومبی پیر فکر میکرد که انتخاب شکل گریفین بسیار عاقلانه دعانویس بافت است، زیرا پاهایش بسیار چابک و قدرتش پایدارتر از سایر حیوانات بود. اما او انرژی خستگیناپذیر اسب ارهای را که اندامهای مذهب چوبیاش میتوانستند روزها بدون فرشتگان کاهش سرعتشان بدوند، در نظر نگرفته بود. بنابراین، پس از یک ساعت دویدن سخت، نفس گریفین بند آمد و نفس طلسم نفس زنان و دردناک، آرامتر از قبل حرکت کرد. سپس
به لبهی بیابان رسید و شروع طلسمات به دویدن در میان شنهای عمیق کرد. اما پاهای خستهاش در اعماق دریا فرو رفتند.[صفحه ۲۵۷] به درون شنها افتاد و چند دقیقه بعد، گریفین، کاملاً خسته، به جلو افتاد و بیحرکت روی بیابان پهناور افتاد. گلیندا لحظهای بعد، سوار بر اسب ارهای جادو سیاه روح که هنوز سرحال بود، از راه رسید؛ و جادوگر نخ طلایی باریکی را از کمربندش باز کرد و آن دعا را رمل دعانویس آق قلا طلسم روی سر گریفینِ نفسزنان و درمانده انداخت و به این ترتیب قدرت جادوییِ دگرگونیِ مومبی را از بین برد. زیرا حیوان با یک لرزش
دعانویس بیجار شدید از نظر ناپدید دین شد، در حالی که به جای آن، هیکل جادوگر پیر نمایان شد که وحشیانه به چهره آرام و زیبای جادوگر خیره ابجد شده بود. [صفحه ۲۵۹] پرنسس قدیس اوزما احضار از دعانویس دهگلان شهر اُز گلیندا با صدای نرم و شیرینش گفت: «تو رمال زندانی من هستی و دیگر تقلا کردن برایت کافر بیفایده است. لحظهای موکل جن دراز بکش و استراحت کن، بعد تو را به چادرم برمیگردانم.» مومبی کیمیاگری که هنوز به دلیل تنگی نفس نمیتوانست واضح صحبت کند، پرسید: «چرا دنبال من میگردید؟ من با ذکر تو چه کردهام که اینقدر مورد آزار
و اذیت قرار میگیرم؟» جادوگر مهربان پاسخ داد: «تو هیچ کاری با من نکردهای؛ اما گمان میکنم مرتکب چندین عمل شرورانه شدهای؛ و اگر بفهمم که از دانش جادوگری خود سوءاستفاده کردهای، قصد دارم تو را به شدت مجازات کنم.» عجوزه علوم غریبه پیر با صدای اعمال صالح خشدار گفت: «من با تو مخالفت میکنم! تو جرأت نداری جادو ارواح به من آسیبی برسانی!» درست همان موقع، کشتی گامپ به سمت آنها پرواز کرد و روی شنهای صحرا، کنار گلیندا، فرود آمد. دوستان ما[صفحه ۲۶۰] از اینکه بالاخره مومبی دستگیر شده بود، خوشحال شدند و پس از مشورتی شتابزده تصمیم فرشته گرفته
شد که همه آنها به اردوگاه در شماره ملا گامپ برگردند. بنابراین اسب ارهای به عرشه پرتاب شد و سپس گلیندا، که هنوز انتهای دعا نخ طلایی دور گردن مومبی را در دست داشت، زندانی خود را مجبور کرد که به سمت مبلها برود. حالا بقیه هم دنبالش رفتند و تیپ به گامپ دستور داد که برگردد. سفر به سلامت انجام شد، مومبی با قیافهای عبوس شماره ملا و گرفته در جای خود نشسته بود؛ زیرا عجوزه پیر تا زمانی که آن نخ جادویی گلویش را حاجت گرفتن احاطه کرده بود، کاملاً درمانده بود. ارتش با تشویقهای بلند از بازگشت گلیندا استقبال کرد
و گروه دوستان به زودی دوباره در چادر سلطنتی که در طول غیبت آنها به طور مرتب تعمیر دعاگر شده بود، گرد هم آمدند. جادوگر به مومبی گفت: سید و حاجی «حالا میخواهم به ما بگویی که چرا جادوگر شگفتانگیز شهر اُز سه بار به توسل تو سر زد و چه بر سر آن کودک، اُزما، آمد که به طلسم نویس طرز عجیبی ناپدید شد؟» جادوگر اجنه غیر مسلمان با گستاخی به گلیندا نگاه کرد، اما کلمهای نگفت. جادوگر فریاد زد: «به من جواب بده!» شیاطین دعا اما مومبی همچنان ساکت ماند. جک اظهار داشت: «شاید او نداند.» تیپ گفت: «التماست میکنم ساکت بمانی. ممکن
است با حماقتت همه چیز را خراب طلسم کنی.» [صفحه ۲۶۱] کله کدو با فروتنی پاسخ داد: «بسیار خب، پدر عزیزم!» حشرهی بسیار بزرگنما به آرامی زمزمه کرد: «چقدر خوشحالم که یک حشرهی واگِل-باگ هستم! هیچکس نمیتواند انتظار داشته باشد که از یک کدو
- ۰ ۰
- ۰ نظر